اخبار  و توانمندیهای هزارمسجـد (هوال)
نگاهی همه جانبه به دهستان هزارمسجد،آداب،رسوم و فرهنگ کرمانجی،بررسی مسائل اجتماعی و روان شناختی و...
پيوندهای روزانه

بر هر ایرانی واجب است که فلسفه نامگذاری و سرگذشت افراد بزرگ تاریخ کشورش ، آداب و رسوم و سنن فرهنگ خود را بشناسد و از آنها آگاهی یابد. یکی از این افراد و شخصیتهای بزرگ که همه ما ایرانیان، بویژه در ایام پایانی هر سال و آغاز سال نو با آن مواجه ایم و نامش را بکار می بریم حاجی فیروز یا عمو نوروز می باشد.

جهت آشنایی با علت نامگذاری حاجی فیروز حتما این متن را بخوانید و به خود ببالید.

در سال ۶۴۴ میلادی ، عمر بن خطاب خلیفه ی دوم مسلمین ، توسط پیروز نهاوندی به قتل رسید.

در آن دوران به سبب آشفتگی در دربار ایران ، تیسفون بدست تازیان افتاد، و اسیران زیادی اعم از زن و مرد به بازارهای برده فروشی روانه شدند

پیروز نهاوندی، که بعدها ملقب به ،،فیروز ابو لؤلؤ،، شد نیز  در بازار برده فروشان توسط حاکم بصره خریداری شد

از آنجا که پیروز ، فردی هنرمند و صنعتگر بود و در فنون آهنگری و نجاری ، رنگرزی و نقاشی سرآمد بود، بعد از چندی با حاکم بصره به توافق رسید که با پرداخت سهمی از درآمدش، به مدینه ، یعنی جایگاه خلافت عمر خلیفه ی مسلمین فرستاده شود.

و به این شکل پیروز خود را به دستگاه خلافت نزدیکتر گردانید.

پیروز حدودا یکسال پس از سقوط تیسفون ، در نوامبر یا دسامبر سال ۶۴4میلادی،  عمر بن خطاب و همراهانش،  را  حین خروج از مسجد توسط خنجری آغشته به زهر  که خود ساخته بود ،به قتل رساند.

بنا به روایت تاریخ ،فیروز ، چندین ضربه ی متوالی و پی در پی ، (شش ضربه )به عمر وارد نمود که اوج کینه و انتقامجویی ایرانیان  را به سبب جنایات اعراب در زمان خلافت عمر نشان میدهد.

برخی گفته اند پس از اینکار ، پیروز خودکشی کرد و اما برخی گفته اند که او گریخت و مقبره ی او امروزه در فین کاشان است.

شاید بتوان گفت این خبر برای ایرانیان بقدری اهمیت داشت که یادآوری این حماسه را در جشن نوروز تحت عنوان حاج فیروز ، زنده نگه داشتند

حاج فیروز با چهره ای سیاه به نشان بردگی در سرزمین سوزان عربستان ، و پیشوند ،،حاجی،،  بعنوان کسی که به سرزمین حجاز رفت و با انتقامجویی پیام اور شادی شد.
یادش گرامی پیروز نهاوندی مردی که خود را فدای ایران کرد با جاری کردن خون سرخ خویشتن دین خود را به میهن ادا کرد.


🌎برترین ها و بهترین را در کانال خبری "هوال" بخوانید 🌏
https://telegram.me/hevallaeen
@hevallaeen


برچسب‌ها: علت نامگذاری حاجی فیروز, خلافت عمر
[ دوشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۵ ] [ 20:11 ] [ ابراهیم ضیایی لایین ]
[ جمعه ۱۴ اسفند ۱۳۹۴ ] [ 22:55 ] [ ابراهیم ضیایی لایین ]

نظرتان را در مورد این شخصیت بیان نمایید؟!!

دانشجوی دیروز ، کارشناس بیکار،  دامدار امروز

ورزشکارهزارمسجدی  

مرد سبیل گنده

عکاس : علی اصغر ضیایی


برچسب‌ها: مرد سبیل گنده, جوان کرد با سبیل های خفن, ابهت یک جوان, جوان هزارمسجدی
[ پنجشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۲ ] [ 22:11 ] [ ابراهیم ضیایی لایین ]

نقدی بر فرهنگ عمومی منطقه هزارمسجد


بسیاری از آداب ،رسوم و سنن از گذشته های دور در هر قوم، ملت و سرزمینی به یادگار مانده و همین آداب و رسوم به فرهنگ و هویت آن قوم و ملت تبدیل شده ، و جزو ارزشها و هنجارهای قابل احترام در هر سرزمین و ملتی شمرده می شود. و هرگونه افزایش یا کاهش و تغییر در آنها بعنوان ضد ارزش و هنجار شکنی قلمداد ، و عموم مردم به مقابله با این  نوع هنجارشکنی ها برمی خیزند.در این جا سعی میکنیم نگاهی کوتاه به آداب و رسوم موجود در منطقه ، البته با دیدگاهی انتقادی داشته باشیم. اما آنچه قابل تامل و شایان ذکر است اینکه برخی از این آداب و رسوم که میراث گذشته ما می باشد بسیار پسندیده و مثبت است، اما در زمان حال با برخی از آداب و رسوم فرهنگها و مناطق دیگر تلفیق یافته و یک نوع فرهنگ التقاطی و جدید را باعث گردیده که در شأن منطقه و فرهنگ اصیل ما هزارمسجدیها نمی باشد، و لازم است که یک نوع خانه تکانی و بازنگری در این نوع آداب و مراسم داشته باشیم تا آنچه زاید ، منفی و وارداتی می باشد حذف و فرهنگ اصیل منطقه را حفظ نماییم. همچنین برخی از آداب و رسوم ممکن است در برهه ای از زمان کارایی و استفاده داشته باشد و در زمانی دیگر آن کارایی را نداشته و  نیاز به اصلاح داشته باشد. در ادامه به برخی از این آداب و رسوم زاید و وارداتی که باید از فرهنگ عمومی منطقه حذف و یا اصلاح شوند و همچنین رسومات گذشته منطقه که باید تغییراتی در آن ایجاد شود اشاره می کنیم.

1-    دعوت از میهمانان جهت مراسم عروسی؛ که در گذشته به علت کم بودن جمعیت ،پایین بودن هزینه ها و توقعات و برگزاری ساده مراسمات بدون تشریفات زاید امروزی، عموما تمامی فامیل، دوستان،همسایه ها، اهالی روستا و بعضا دهستان را دعوت می نمودند. ولی امروزه به علت افزایش جمعیت، گسترش اقوام و فامیل، بالارفتن هزینه ها،توقعات، تشریفات و چشم و هم چشمی ها باید دعوت هایمان برای مراسمات،محدود به افراد فامیل و اقوام نزدیک شود و همه اهالی روستا را دعوت نکنیم و به این نکته توجه داشته باشیم که لاین هر روز بزرگتر و تبدیل به شهر می شودو توقع یک روستا را در مورد آن نداشته باشیم. چنانچه این مسئله اعتراض بسیاری را نیزدر پی داشته زیرا وقتی دعوت می شوند مجبورند که در مراسم حضور یابند، علی رغم میل باطنی خودشان.

2-    چندسالی ست که در فرهنگ منطقه ما رسمی نه چندان مناسب وارد شده که در مراسم عروسی، داماد و برادرگفته (بِراکَه) با هم می رقصند و مردم هدایای نقدی(شاباش) خودشان را به داماد می دهندکه شایسته منطقه نمی باشد و اعتراض اکثر مردم منطقه را درپی داشته، ضمن اینکه این سنت، مربوط به مناطقی است که در پایان مراسم هیچ گونه پول و هدیه ای جمع آوری نمی شود و میهمانان فقط در هنگام رقص داماد شاباش و هدایای خود را می دهند نه در منطقه ما که در پایان مراسم نیز از میهمانان هدایای نقدی جمع آوری میگردد.پس لازم است این میهمان ناخوانده از منطقه حذف گردد.

3-    باید از موسیقی سنتی و اصیل کردی ( دهل ، سرنا و قوشمه و...) در مراسم شادی بیشتر استفاده کنیم تا ارگ که یک ساز غربی و وارداتی می باشد. همچنین لزوم نظارت بیشتر اداره ارشاد برکار گروههای هنری و هنرمندانی که در مراسم عروسی به اجرای برنامه می پردازند و نرخ گذاری بر کار آنها و... .

4-     از دیگر رسومی که در زمانه ما نیاز به اصلاح و تغییر در آن احساس می شود، سفرهای زیارتی حج و عتبات عالیات می باشد. که پس از بازگشت از زیارت و انجام مراسم استقبال و پیشواز، عموما مراسم روضه خوانی و ناهار دادن به میهمانان و استقبال کنندگان در روز بعد انجام می شود که به اعتقاد بنده و بسیاری دیگر این ناهار یک هزینه اضافی ست که برگردن خانواده زائر می افتد و باید حذف شود.علت حذف آن نیز، این است که فلسفه این روضه خوانی و مراسم گرفتن بعد از بازگشت از سفرهای زیارتی به گذشته های دور برمی گردد که افرادی که به زیارت می رفتند، به علت وجود انواع بیماریهای کشنده و نبود امکانات بهداشتی، مشکلات و سختیهای جاده و رفت و آمد که چندین هفته یا چندین ماه طول می کشید، بی خبری خانواده از افراد تا زمان بازگشت، وجود راهزنان در جاده ها و... که اگر این افراد به سلامت از سفر باز می گشتند به شکرانه این سفر و سلامتی آنان مراسم روضه خوانی برپا می شد، نه امروزه که زائرین با بهترین امکانات حمل ونقل و بهداشتی و امنیتی و در طی چند ساعت به مکه، مدینه یا عتبات عالیات اعزام و پس از زیارت به خانه بر می گردند. ضمن اینکه در طی سفر، زائرین همیشه از طریق تلفن ، ایمیل و... با خانواده ، اقوام و دوستان در ارتباط و جویای احوال هم می باشند و دیگر بی خبری و نگرانی های گذشته در مورد زائرین امروزی وجود ندارد و به همین دلیل این هزینه در زمان حاضر اضافی و زاید می باشد و باید حذف گردد . مثل زمان جنگ، وقتی فرزند خانواده ای به سربازی می رفت بعد از اتمام سربازی اگر به سلامت به آغوش خانواده بازمی گشت برایش قربانی می کردند و مراسم روزه خوانی می گرفتند ولی با پایان یافتن جنگ این مراسم منسوخ و حذف شد. که در مورد سفرهای زیارتی نیز باید این اتفاق بیافتد.

 همچنین از دیگر مشکلاتی که بعد از بازگشت از سفر زیارتی گریبانگیر خانواده سفر رفته را می گیرد، دادن کادو و هدیه به تمامی افراد فامیل، همسایه، و دوستان و... می باشد که بعضا هزینه ای به اندازه هزینه سفر و شاید بیشتر از آنرا بر دوش خانواده می گذارد، و جالب اینکه برخی از افرادی که به آنان کادو می دهند از آن ناراضی و پشت سر نیز به بدگویی و عیب جویی می پردازند. و فردی که به زیارت می رود باید از همان ابتدا تمام فکر و ذکرش این باشد که برای همه فامیل و دوستان کادو بخرد و نکند کسی فراموش شود. و گاهی نیز آدم شک می کند که این افراد برای زیارت می روند یا تجارت. و این کار آنها با هدف اصلی ، که زیارت و قربت الی الله است در منافات می باشد. ضمن اینکه مقدار زیادی ارز از کشور به خاطر این خریدهای بی مورد خارج می شود. 

5-    از دیگر مسایل قابل طرح، گرفتن مراسم عزاداری (سوم، چهلم، سالگرد و...) و پذیرایی های آنچنانی با هزینه زیاد می باشد. که اگر این پذیرایی و ناهار دادن در مراسم سوم، چهلم و... حذف شود و فقط به خواندن قرآن و فاتحه در حسینیه ، و دادن چای و میوه اکتفا شود و هزینه ای که صرف پذیرایی می شود را خانواده های عزادار به صورت نقدی به امور دیگری از جمله کمک به خانواده های بی بضاعت جهت خرید جهیزیه نوعروسان، کمک هزینه تحصیلی دانشجویان نیازمند، ساخت مسکن محرومان و... و یا صرف امور عمومی و عام المنفعه مثل کمک به ساخت، تعمیر، بازسازی و تجهیز مدارس، مساجد و یا ورزش منطقه و... که نیاز اساسی و ضروری به اینگونه کمکها دارند بشوند، که هم باعث رفع محرومیت از خانواده های بی بضاعت منطقه می شود و هم اینکه به عنوان باقیات الصالحات برای متوفی به یادگار می ماند و آثار آن به روح متوفی می رسد.

6-    از دیگر اموری که نیاز به ایجاد، اصلاح و تغییر دارد برگزاری مراسم کشتی در عروسیها ، احترام گذاشتن به حقوق دیگران و سد معبر نکردن پیاده روهای روستا ، رعایت فرهنگ رانندگی و استفاده از وسایل ایمنی در رانندگی و...

امیداواریم که هم شورای فرهنگ عمومی شهرستان و هم مسولین محلی، بزرگان و ریش سفیدان منطقه و دهستان در مورد پیشنهادات مطرح شده در بالا تامل و تفکر نمایند و در صورت رسیدن به این نکته که برخی از آداب و سنن و فرهنگ منطقه نیاز به اصلاح و تغییر دارد، بتدریج تغییرات و اصلاحات لازم را در مراسمات خودی انجام دهند، تا فرهنگ اصیل منطقه حفظ و رسومات زاید و وارداتی حذف گردند. اگر نتوانیم فرهنگ خود را به روز و با تکنولوژی جدید تطبیق دهیم ، مطمئنا آسیب خواهید دید و مورد هجوم فرهنگهای بیگانه قرار خواهد گرفت  و جوانان عصر فن آوری نسبت به آن بی توجه و احساس بیگانگی خواهند نمود. که نمونه این تغییر و اصلاح را در گذشته دیده ایم مثلا ؛ عروسی که از هفت شبانه روز به یک شبانه روز و یک شب کاهش یافت ، یا برگزاری مراسم روز هفتم متوفی که چندسالی ست حذف شده و... همچنین با توجه به مشکلات مالی اکثر خانواده ها و تورم موجود در جامعه و بالا بودن هزینه ها لازم است تا هزینه های اضافی و زاید و تشریفات دست و پاگیر از مراسمات منطقه حذف گردد.

ابراهیم ضیایی

 

این مطلب  در شماره سوم نشریه مرخ و کانی پاییز 89 چاپ شده است.


برچسب‌ها: نشریه مرخ و کانی, فرهنگ عمومی منطقه هزارمسجد, مراسم عروسی کردها, موسیقی سنتی و اصیل کردی
[ شنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۲ ] [ 23:58 ] [ ابراهیم ضیایی لایین ]

تست هوش بسیار جالب


امتحان نهایی برای پی بردن به اینكه مغز شما از كار افتاده است!


 oدر اینجا چهار سؤال معمولی و یك  سوال جایزه وجود دارد. شما باید فوراً به آنها پاسخ دهید. شما نباید وقت زیادی تلف كنید، به همة سوالات فوراً پاسخ دهید.
قبوله؟
oآماده؟ حركت!!!
 
 
سؤال اول:
oشما در یك مسابقة سرعت شركت كرده‌اید.
oاز نفر دوم سبقت می‌گیرید.
oاكنون در چه جایگاهی قرار دارید؟
.
.
.
.
.
جواب:
 
oاگر پاسخ شما جایگاه اول بوده، بطور حتم شما دارید اشتباه می‌كنید! اگر شما از نفر دوم سبقت بگیرید، جایگاه او را به دست خواهید آورد پس دوم می‌شوید!
 
 
آیا جوابتان درست بود؟
 
oنه؟ تو سؤال بعدی بیشتر سعی كن.
oآری/ نه؟ برای جواب دادن به سوال دوم به اندازه‌ای كه در سؤال اول وقت تلف كردی، معطل نكن.
 
سؤال دوم:
 
oاگر از نفر آخر سبقت بگیرید، جایگاه شما...؟

جواب:
.
.
.
 
 oاگر پاسخ شما جایگاه یكی‌مانده به آخر بوده، دوباره دارید اشتباه می‌كنیـد!
 oبه من بگو ببینم: تو چطور میتونی از نفر آخر سبقت بگیری؟؟؟؟
 
تا اینجا كه زیاد خوب نبودی! بودی؟
 
سؤال سوم:
 
oیه سؤال  خیلی سادة ریاضی!
 oتوجه: این مسئله فقط باید در كلة شما حل شود! از كاغذ و قلم و ماشین‌حساب استفاده نكنید.

سؤال سوم:
 
1000 o تا بگیر و 40 تا بهش اضافه كن.
o حالا 1000 تای دیگه بهش اضافه كن.
oحالا 30 تا اضافه كن.
1000    oتای دیگه اضافه كن.
o حالا 20 تا اضافه كن.
o حالا 1000 تای دیگه هم اضافه كن.
 oحالا 10 تا بهش اضافه كن.مجموعش چقدر شد؟
.
.
.
.
.
جواب:
 
oمجموعش شد 5000 تا؟
oجواب درست در حقیقت 4100 می‌باشد!
oقبول نداری؟ با ماشین حساب خودت چك كن!
oامروز قطعاً روز تو نیست.
oمیشه سؤال آخر را درست جواب بِدی؟
.
.
.
سؤال چهارم:
 
oپدر مریم پنج تا دختر داره:
oنانا،
oنِ‌نِ،
oنی‌نی،
oنُ‌نُ،
oاسم دختر پنجم چیه؟
.
.
.
.
جواب:
 
oنونو؟
oنــــــه! البته نه.
oاسمش مَریمه!
oسؤال رو دوباره بخون.
 
خُب، حالا سؤال جایزه:
 
oیه آقای كر و لالی میخواد مسواك بخره. با در آوردن ادای مسواك زدن، اون میتونه خواسته‌اش را به دكاندار حالی كنه و موفق به خرید مسواك بشه.
سؤال:
 
oحالا اگه یه مرد كوری بخواد عینك آفتابی بخره، چطوری باید منظورش رو به فروشنده حالی كنه؟
.
.
.
جواب:
 
oاون فقط باید دهنشو باز كنه و اینو از فروشنده بخواد. به همین سادگی! کور که زبان دارد!!!
 
 
خودتو چطور دیدی؟


منبع : http://behinmoshaveran.com/post


برچسب‌ها: تست هوش, امتحان نهایی
[ دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۱ ] [ 22:25 ] [ ابراهیم ضیایی لایین ]

آنچه که از من بر می آید

 

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد
و برمی گشت !

پرسیدند : 

چه می کنی ؟

پاسخ داد :

در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم ...

گفتند :


حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است

و این آب فایده ای ندارد

گفت :

...شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ،


اما آن هنگام که خداوند می پرسد :


زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی ؟


پاسخ میدم :


هر آنچه از من بر می آمد !!!!!

 


برچسب‌ها: داستانک آموزنده, گنجشک, داستان اخلاقی, نوع دوستی
[ شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۱ ] [ 22:40 ] [ ابراهیم ضیایی لایین ]
راهکار عجیب والدین این چهار قلوی چینی، برای راحت کردن شناسایی بچه‌ها توسط معلم و مقامات مدرسه که تازه به کلاس اول ابتدایی رفته‌اند

منبع : http://behinmoshaveran.com/downloads/page1034.aspx?lang=Fa


برچسب‌ها: چهار قلوی چینی
[ پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۱ ] [ 17:48 ] [ ابراهیم ضیایی لایین ]

١٢) ماه ایرانی ٣٠ روز ایرانی ، ١٩ فروردین- جشن فروردینگان ، ٣ اوردیبهشت - جشن اردیبهشتگان ، ۶ خورداد- جشن خوردادگان ١٣ تیر - جشن تیرگان، ٧ امرداد - جشن امردادگان ، ۴ شهریور - جشن شهریورگان، ١۶ مهر - جشن مهرگان، ١٠ آبان - جشن آبانگان ٩ آذر - جشن آذرگان،١ دی -جشن دیگان،٢ بهمن - جشن وهمنگان،۵ اسفند- جشن سپندارمذگان )

نیاکان گرامی ما بدون تردید شادترین مردمان جهان بودند و رسم شاد زیستی را زرتشت برای آنان به جای گذاشت . این ١٢ جشن تنها جشنهایی بودند که نام روز و ماه با هم تلاقی پیدا میکرده است .

ایرانیان غیر از این جشنها : نوروز - ١٣ فروردین - ۶ فروردین و گرامی داشت آتش و همچنین جشن سده را نیز داشته اند . به راستی چه شد که امروز افسرده ترین و شکسته ترین مردمان جهان هستیم ؟

مهمترین جشنها به قرار زیر بوده است   :

جشن نوروز : یکی از کهن ترین جشنهای جهان است که مورخین آنرا به جمشید شاه پیشدادی در ۵٠٠٠ سال پیش نسبت داده اند .

جشن ١٣ فروردین : جشن طبیعت پاک و مظهر بی آلایشی و عنایت خداوند به انسان .

جشن ۶ فروردین : زادروز زایش زرتشت بزرگوار - پیر خرد و دانش جهان که سال ٢٠٠٣ را نیز سازمان یونسکو به نام وی نامگذاری نمود.

جشن سوری : یا همان گرامی داشت آتش است که در گذشته ١٠ روز آخر سال برگزار میشده است و بعد از اسلام آخرین چهارشنبه سال شده است . ایرانیان برای شادی روح نیاکانشان روزهای آخر سال را آتش می افروختند.

جشن تیرگان : این جشن علاوه به تلاقی کردن روز و ماه به پرتاب تیر جاودانه آرش کمانگیر نیز نسبت داده شده . آرش قهرمان ملی ایران با پرتاب تیری از فراز کوهی در تبرستان مرز کشور ایران و توران را مشخص کرد و خودش از شدت فشار پرتاب در راه ایران جان سپرد .

جشن مهرگان : این جشن نیز بعد از نوروز مهمترین جشن ایران است که علاوه بر تلاقی کردن ماه و روز به قیام ملی کاوه آهنگر برضد ضحاک تازی نیز نسبت داده شده است . کاوه نماد وطن پرستی بوده است و از این رو ۶ روز این جشن ادامه داشته است و در ممالک بسیاری آن گرامی داشته میشده است .

جشن سده : این جشن را به پیدایش کشف آتش توسط ایرانیان در جهان نسبت داده اند . فلسفه ای بسیار دور از زمان هوشنگ شاه پیشدادی در ۶٠٠٠ سال پیش دارد . هنوز بعد از این مدت بسیار دور آثاری از آن پادشاه در شهر مسجد سلیمان باقی است .

جشن سپندارمذگان : این جشن نیز علاوه بر تلاقی ماه و روز به جشن زن ایرانی مشهور است . زنان ایرانی در ۴٠٠٠ و اندی سال پیش یک روز را در سال در حکم پادشاه خانه بر تخت می نشستند و مردان باید از زحمات و تلاش دلسوزانه آنان قدردانی میکردند و مقام والای وی را ارج می نهادند . این جشن تا قبل از اسلام برقرار بود ولی در چند سال اخیر دوباره زنده شد و ایرانیان اصیل آنرا جشن می گیرند.

برچسب‌ها: جشن سوری, ١٣ فروردین, جشن نوروز, جشن مهرگان
[ جمعه ۱۹ آبان ۱۳۹۱ ] [ 0:56 ] [ ابراهیم ضیایی لایین ]
دو همسفر و دعا براي دیگري
کشتی در طوفان شکست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوي جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند. دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است که از خدا کمک بخواهیم. بنابراین دست به دعا برداشتند و هرکدام گوشه ایی از جزیره را براي دعا و عبادت برگزیدند. نخست، از خدا غذا خواستند. فردا مرد اول، درختی یافت و میوه اي بر آن، آن را خورد. اما مرد دوم چیزي براي خوردن نداشت. هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست و فرداي آن روز کشتی دیگري غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد اول رسید. حالا مرد دوم هیچ کس را نداشت. مرد اول از خدا خانه، لباس و غذاي بیشتري خواست و به صورتی معجزه آسا، تمام چیزهایی که خواسته بود دریافت کرد. ولی مرد دوم هنوز هیچ نداشت. روزي مرد اول از خدا کشتی خواست تا او و همسرش را با خود ببرد. فردا آن روز کشتی ایی آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد اول خواست به همراه همسرش از جزیره برود و مرد دوم را همانجا رها کند. پیش خود اندیشید: مرد دیگر حتما شایستگی نعمت هاي الهی را ندارد، چرا که درخواست ها ي او بی پاسخ مانده، پس همینجا بماند بهتر است. زمان حرکت کشتی، ندایی از او پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟ پاسخ داد: این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام. درخواست هاي همسفرم که پذیرفته نشد، پس بهتر است همینجا بماند. پاسخ آمد: اشتباه می کنی. تو مدیون او هستی! زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمت ها به تو رسید. مرد با حیرت پرسید: مگر او چه خواست که باید مدیونش باشم؟ ندا پاسخ داد: از من خواست که تمام خواسته هاي تو را اجابت کنم !


برچسب‌ها: داستان کوتاه آموزنده, همسفر, همسر و همدم, طوفان
[ پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۱ ] [ 12:24 ] [ ابراهیم ضیایی لایین ]
در فولكلور آلمان ، قصه اي هست كه این چنین بیان می شود :
مردي صبح از خواب بيدار شد و ديد تبرش ناپديد شده . شك كرد كه همسايه اش آن را دزديده باشد ، براي همين ، تمام روز اور ا زير نظر گرفت.
متوجه شد كه همسايه اش در دزدي مهارت دارد ، مثل يك دزد راه مي رود ، مثل دزدي كه مي خواهد چيزي را پنهان كند ، پچ پچ مي كند ،آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصميم گرفت به خانه برگردد ، لباسش را عوض كند ، نزد قاضي برود و شكايت كند .
اما همين كه وارد خانه شد ، تبرش را پيدا كرد . زنش آن را جابه جا كرده بود. مرد از خانه بيرون رفت و دوباره همسايه اش را زير نظر گرفت و دريافت كه او مثل يك آدم شريف راه مي رود ، حرف مي زند ، و رفتار مي كند .
پائلو کوئیلو
همیشه این نکته را به یاد داشته باشید که

ما انسانها در هر موقعیتی معمولا آن چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم .

برچسب‌ها: پائلو کوئیلو, دزدي, قاضي, داستان کوتاه
[ جمعه ۵ آبان ۱۳۹۱ ] [ 13:47 ] [ ابراهیم ضیایی لایین ]

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت !
پرسیدند :
چه می کنی ؟
پاسخ داد :

در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم ...

گفتند :
حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است
و این آب فایده ای ندارد
گفت :

...شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ،
اما آن هنگام که خداوند می پرسد :
زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی ؟
پاسخ میدم :
هر آنچه از من بر می آمد !!!!!


برچسب‌ها: آتش, گنجشک
[ سه شنبه ۲ آبان ۱۳۹۱ ] [ 20:40 ] [ ابراهیم ضیایی لایین ]

باید کمی بیشتر در مورد رفتارمان بیاندیشیم

 

 من، تو، او

*من به مدرسه ميرفتم تا درس بخوانم*
*تو به مدرسه ميرفتي به تو گفته بودند بايد دکتر شوي*
*او هم به مدرسه ميرفت اما نمي دانست چرا*


* من پول تو جيبي ام را هفتگي از پدرم ميگرفتم*
*تو پول تو جيبي نمي گرفتي هميشه پول در خانه ي شما دم دست بود*
*او هر روز بعد از مدرسه کنار خيابان آدامس ميفروخت*

*معلم گفته بود انشا بنويسيد*
*موضوع اين بود علم بهتر است يا ثروت*

*من نوشته بودم علم بهتر است*
*مادرم مي گفت با علم مي توان به ثروت رسيد*
*تو نوشته بودي علم بهتر است*
*شايد پدرت گفته بود تو از ثروت بي نيازي*
*او اما انشا ننوشته بود برگه ي او سفيد بود*
*خودکارش روز قبل تمام شده بود*

*معلم آن روز او را تنبيه کرد*
*بقيه بچه ها به او خنديدند*
*آن روز او براي تمام نداشته هايش گريه کرد*
*هيچ کس نفهميد که او چقدر احساس حقارت کرد*
*خوب معلم نمي دانست او پول خريد يک خودکار را نداشته*
*شايد معلم هم نمي دانست ثروت وعلم گاهي به هم گره مي خورند*
*گاهي نمي شود بي ثروت از علم چيزي نوشت*

*من در خانه اي بزرگ مي شدم که بهار  توي حياطش بوي پيچ امين الدوله مي آمد*
*تو در خانه اي بزرگ مي شدي که شب ها در آن بوي دسته گل هايي مي پيچيد که پدرت
براي مادرت مي خريد*
*او اما در خانه اي بزرگ مي شد که در و ديوارش بوي سيگار و ترياکي را مي داد
که پدرش مي کشيد*

*سال هاي آخر دبيرستان بود*
*بايد آماده مي شديم براي ساختن آينده*

*من بايد بيشتر درس مي خواندم دنبال کلاس هاي تقويتي بودم*
*تو تحصيل در دانشگا هاي خارج از کشور برايت آينده ي بهتري را رقم مي زد*
*او اما نه انگيزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار مي گشت*

*روزنامه چاپ شده بود*
*هر کس دنبال چيزي در روزنامه مي گشت*

*من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ي قبولي هاي کنکور جستجو کنم*
*تو رفتي روزنامه بخري تا دنبال آگهي اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردي*
*او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در يک نزاع خياباني کسي را کشته بود*

*من آن روز خوشحال تر از آن بودم که بخواهم به اين فکر کنم که کسي کسي را کشته است*
*تو آن روز هم مثل هميشه بعد از ديدن عکس هاي روزنامه آن را به کناري انداختي*
*او اما آنجا بود در بين صفحات روزنامه*
*براي اولين بار بود در زندگي اش که اين همه به او توجه شده بود** !!!!*

*چند سال گذشت*
*وقت گرفتن نتايج بود*

*من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهي ام بودم*
*تو مي خواستي با مدرک پزشکي ات برگردي همان آرزوي ديرينه ي پدرت*
*او اما هر روز منتظر شنيدن صدور حکم اعدامش بود*

*وقت قضاوت بود*
*جامعه ي ما هميشه قضاوت مي کند*

*من خوشحال بودم که که مرا تحسين مي کنند*
*تو به خود مي باليدي که جامعه ات به تو افتخار مي کند*
*او شرمسار بود که سرزنش و نفرينش مي کنند*

*زندگي ادامه دارد*
*هيچ وقت پايان نمي گيرد*

*من موفقم من ميگويم نتيجه ي تلاش خودم است**!!!*
*تو خيلي موفقي تو ميگويي نتيجه ي پشت کار خودت است**!!!*
*او اما زير مشتي خاک است مردم گفتند مقصر خودش است** !!!!*

*من , تو , او*
*هيچگاه در کنار هم نبوديم*
*هيچگاه يکديگر را نشناختيم*

*اما من و تو اگر به جاي او بوديم*
*آخر داستان چگونه بود ؟؟؟*

*هر روز از كنار مردمانی می گذريم كه يا من اند يا تو و يا او*
*و به راستی نه موفقيت های من به تمامی از آن من است و نه تقصيرهای او همگي ازآن او

 

منبع : http://behinmoshaveran.com/downloads/US.aspx?lang=Fa


برچسب‌ها: رفتار, پول تو جيبي, علم بهتر است يا ثروت, سيگار و ترياک
[ سه شنبه ۲ آبان ۱۳۹۱ ] [ 20:13 ] [ ابراهیم ضیایی لایین ]

نكاتی خواندنی از زبان مدیران موفق جهان

 

بهترین مدیر كسی است كه قادر است افرادی خوب را برای كارهایی كه می‌خواهد انجام شود انتخاب كند و آن قدر خوددار باشد تا از مداخله در كارهایی كه آنها انجام می‌دهند پرهیز كند.

1- بجوئید تا بیابید و بدانید با زحمت و تلاش چیزی را از دست نمیدهید (اسوپ، افسانه‌نویس یونانی)

2- برنامه‌های توسعه مدیریتی ما در محل كار صورت می‌گیرد نه در كلاس‌های مختلف آموزشی. (ژوزف شرسن)
3- ترجیح می‌دهم كه ملتم به سیاست‌های اقتصادی من بخندند تا اینكه از ولخرجیهایم گریان شوند. (پادشاه سوئد)
4- برای آنكه مدیر شوید باید از پایین شروع كنید استثناء هم وجود ندارد. (هنری بلاك)

5- با هشت ساعت كار صادقانه در روز می‌توانید به ریاست برسید و روزی 12 ساعت كار كنید. (رابرت فراست)
6- برای بهبود ارتباطات كامپیوتری باید كمر بوروكراسی ایجاد شده را شكست. (مایكل آلبرشت)
7- مدیران نالایق اغلب به نصیحت و مشاوره آخرین كسی كه با او صحبت می‌نماید گوش می‌كند. (وارن بنیس)

8- مدیر باید جرأت آن را داشته باشد كه گاهی برخلاف رأی متخصصان عمل كند. (جیمز كالاگان)

9- هیچ چیز برای كارمندان ارزشمندتر از سهیم كردن آنها در چرخه تصمیم‌گیری نیست. (جودیت باردویك)

10-  مدیریت مشاركتی این است كه افراد مناسب را در زمان مناسب در چرخه تصمیم‌گیری وارد كنیم. (واین بارلو)

11-  با احتیاط بیندیشید اما با قاطعیت عمل كنید. (چارلز كالب كلتن)

12-  دیگران را عفو كنید. (بابیلیوس سایروس)

13-  سرپرست باید قبل از هرگونه اقدام انضباطی، تذكرات و اخطارهای لازم را بدهد. (موریس تراتر)

14-  تجربه را نمی‌توان خلق كرد باید آن را تجربه كرد. (آلبرت كامو)

15- تجربه فرزند اندیشه است و اندیشه فرزند عمل. (بنجامین دیزرائیلی)

16- رمز موفقیت، ثبات در پیگیری هدف است. (بنجامین دیرائیلی)

17- اهداف بایستی مشخص، واقعگرایانه و قابل سنجش باشند. (ویلیام دایر)

18-  هدف بزرگ زندگی، دانش نیست، عمل است. (توماس هنری هاكسلی)

19-  تجربه خوب است اما به شرطی كه برای آن بهای گزاف نپردازیم. (باربر، كتاب هزار ضرب‌المثل)

20- از خشم انسان‌های صبور برحذر باشید. (جان درایدن)

21- كلمات و جملات خوب، پرارزش و كم‌ هزینه‌‌اند. (جورج هربرت)

22- خطا را محكوم كن نه خطاكار را. (ویلیام شكسپیر)

23-  جمع‌آوری اطلاعات به عنوان اساس كار مدیریت است برای همین است كه اكثر وقت روزانه‌ام را صرف آن می‌كنم. (اندرو گراو)

24- تجربه نامی است كه شخص برای اشتباهاتش انتخاب می‌كند. (اسكاروایلد)

25-  یك راه كاملاً مؤثر برای كسب اطلاعات كه توسط اكثر مدیران نادیده گرفته می‌شود بازدید از قسمت‌ها و مشاهده مستقیم وقایع است. (اندرو گراو)

26-  بوروكراسی نه تنها مانعی بر سر راه دموكراسی نیست بلكه مكمل اجتناب‌ناپذیر آن نیز هست. (ژوزف شومپیتر)

27-  اگر شرایط افراد ساعی و سختكوش بهتر از شرایط افراد كامل و تنبل نباشد، بنابراین دلیلی برای سختكوشی وجود نخواهد داشت. (جرمی بنتام 1838)

28-  به عنوان یك نظریه كلی، جبران خدمت براساس حقوق ثابت و بدون تغییر در هیچ گروه و طبقه‌ای باعث ایجاد حداكثر علاقه نمی‌شود. (جان استوارت میل 1848)

29-  شخصی مدیر را اینگونه توصیف می‌كند: مدیر كسی است كه با مراجعان ملاقات می‌كند تا بقیه كاركنان به كارشان برسند. (هنری مینتزبرگ)

30-  مشكلات مدیریت همیشه به مشكلات مردم تبدیل می‌شود. (سرپیتر دراكر)

31-  بسیاری از بهترین مشاغل در حقیقت وجود ندارند مگر اینكه فرد مناسبی را برای آنها استخدام كنیم. (جیمز چالنجر)

32-  مادامی كه انسان در سر راه خود بایستد به نظر می‌رسد همه چیز سد راه اوست. (رالف والدو امرسون)

33-  اگر فكر می‌كنید كه رئیستان ابله است به خاطر داشته باشید كه اگر باهوش‌تر بود، بیكار می‌شدید. (آلبرت گرانت)

34-  اگر انتظار پیشرفت و بهسازی كاركنان را دارید بایستی به آنها مسئولیت بدهید، باید به آنها بگوئید كه اهدافشان چیست و باید به آنها اجازه دهید كه كارشان را بكنند. (دیوید رادمن 1284)

35-  شما مجبور نیستید كه رئیستان را دوست داشته باشید و او را تحسین كنید. همچنین نباید از وی متنفر باشید در هر حال باید او را به گونه‌ای اداره كنید كه بتواند منبعی برای موفقیت شخصی شما و موفقیت سازمان باشد. (پیتر دراكر)
36-  هیچ چیز محال نیست و هر كاری راهی دارد، اگر به اندازه شایسته، اراده داشته باشیم، به قدر كافی وسایل پیدا می‌كنیم. (لاروشفو كولد)

37-  از مخالفت نهراسید، فقط وقتی بادبادك می‌تواند بالا رود كه با باد مخالف مواجه شود. (چرچیل)

38-  موفقیت از آن كسانی نیست كه هر گز دچار ناكامی نمی‌شوند بلكه متعلق به آنهایی است كه هرگز از تجدید مبارزه، بیم و هراس ندارند. (هانری كپ)

39-  رهبری یكی از چیزهایی است كه نمی‌توان آن را به كسی محول كرد یا باید آن را اجرا كنید و یا از آن كناره‌گیری كنید. (رابرت گوی زویتا)
40-  انسان آنقدر ترقی می‌كند تا به جایی می‌رسد كه دیگر كارآیی خود را از دست می‌دهد. (پیتر دراكر)

41-  هنر پیشرفت آن است كه نظم را در میان تغییر و تغییر را در میان نظم حفظ كنید. (وایتهد)

42- هیچ چیز غیر از تغییر پایدار نیست. (هراكلیتوس)
43-  استعداد بزرگ بدون وجود اراده بزرگ وجود ندارد. (بالزاك)
44-  این مقام نیست كه رهبر را می‌سازد، رهبر است كه مقام را می‌سازد. (استانلی هافی)
45-  تنها عامل مؤثر برای نفوذ در دیگران آن است كه نظر آنان را به مشاركت و همكاری جلب كنید. (هری اوراستریت)

46-  رمز موفقیت فرد در زندگی این است كه برای لحظاتی كه قرار است عهده‌دار مسئولیت رهبری شود آماده باشد. (بنجامین دیزرائیلی)

47-  رهبر كسی است كه بیش از دیگران می‌بیند، فراتر از آنچه كه دیگران می‌بینند، می‌بیند و قبل از دیگران می‌بیند. (لروی ایمز)

48-  بهترین مدیر كسی است كه قادر است افرادی خوب را برای كارهایی كه می‌خواهد انجام شود انتخاب كند و آن قدر خوددار باشد تا از مداخله در كارهایی كه آنها انجام می‌دهند پرهیز كند. (تئودور روزولت)

49-  زمانی كه شما رهبر می‌شوید، حق فكر كردن را از دست می‌دهید. (جرالد بروكس)

50-  یك رهبر كسی است كه از بلندترین درختان بالا می‌رود، تمام موقعیت را در نظر می‌گیرد و فریاد می‌زند: «جنگل را اشتباه آمده‌ام.» (استفان كاوی)

 

  منبع : http://behinmoshaveran.com/downloads/page961.aspx?lang=Fa


برچسب‌ها: مدیران موفق جهان, جملات زیبا و مدیریتی
[ سه شنبه ۲ آبان ۱۳۹۱ ] [ 19:58 ] [ ابراهیم ضیایی لایین ]
با وي چه کنی؟

حکیمی را پرسیدند اگر در برزنی گذر کنی و دیوانه اي تو را سیلی زند با وي چه کنی؟ گفت هیچ نخواهم
گفت و خواهم گذشت. پرسیدند از چه روي اي حکیم؟ گفت اگر با وي همزبان شوم که از وي دیوانه ترم ، اگر کشیده اي بر او زنم که کارم به داروغه کشد و تا بخواهم بی گنا هی خود ثابت کنم عمرم تباه شده است. پس اولی تر آنکه سکوت کنم و راه خود پیش گیرم.

برچسب‌ها: داستانک کوتاه آموزنده, دیوانه, داروغه, عمرم تباه
[ چهارشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۱ ] [ 11:48 ] [ ابراهیم ضیایی لایین ]
خلاصه دانش ها ي مفید

دانشمندى در بیابان به چوپانى رسید، به او گفت : چرا به جاى تحصیل دانش ، چوپانى مى کنى . چوپان درپاسخ گفت : آن چه خلاصه دانش ها ي مفید است یاد گرفته ام . دانشمند گفت : خلاصه دانش ها چیست؟!.

چوپان گفت : پنج چیز است :

1 - تا راستگوئى تمام نشده ، دروغ نگویم .

2 - تا مال حلال تمام نشده ، مال حرام نخورم .

3 - تا ازعیب و گناه خود پاك نگردم ، عیب دیگران نگویم .

4 - تا روزى خدا تمام نگردد به در خانه کسى نروم .

5 - تا قدم به بهشت نگذارم ، از هواى نفس و شیطان ، غافل نباشم

دانشمند گفت : هرکس این پنج خصلت را داشته باشد از آب حقیقت علم و حکمت سیراب شده است!


برچسب‌ها: خلاصه دانش ها, چوپان
[ چهارشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۱ ] [ 11:43 ] [ ابراهیم ضیایی لایین ]
نخستین پادشاه ایران

دیاکو : ایران را پرورانده و ساختم تا پناهگاه آزادگان باشد.

بهار سال 728 پیش از میلاد بود جهان در تب و تاب ایجاد و زایش بزرگترین تمدن تاریخ خویش قرار داشت . سواران بسیاري به سوي هگمتانه روان بودند همه بر این باور که باید دست در دست یکدیگر کشوري یگانه را بنا نهند . در این بین جوانی خوش سیما و بلند نظر نگاه همه ریش سفیدان را شیفته خود ساخته بود همه ایمان داشتن او می تواند چنین کار بزرگی را به سامان برساند . دیاکو از تیره ماد ( یکی  از سه تیره ایرانی پارت ، ماد و پارس )بود مردم او را به خردمندي و دادگستري می شناختند و براي بر طرف شدن دعاوي بزرگ خویش از او کمک می خواستند . ریش سفیدان سه تیره آریایی در فصل رویش شقایق هاي سرخ ، دیاکو نخستین فرمانرواي ایران را برگزیدند . در آن مجلس دو زن هم در میان ریش سفیدان و بزرگان بودند که هر دو از تیره پارت و پهلوي بودند سه روز پس از انتخاب دیاکو به فرمانروایی از نزدیک با او دیدار کردند و به او گفتند در آشور زنان تحت فشار سارگون (سارگن) هستند و هیچ حقی ندارند آیا تو هم به آن راه خواهی رفت که اگر اینطور باشد دوستی میان ما نیست دیاکو با وجود جوانی گفت ایران سرزمین آزادگان خواهد بود در آزادگی و وارستگی هر که بلندتر باشد میدان بزرگتري در اختیار خواهد داشت . دیاکو 53 سال پادشاهی کرد و همه در او دادگستري و گذشت را به نیکی دیدند چنانچه ارد بزرگ اندیشمند نام آشناي کشورمان می گوید : خود را براي پیشرفت مردم ارزانی دار تا مردم پشتیبان تو باشند . دیاکو توانست با پادشاهی شایسته خویش پایه اتحاد جاودانه سه تیره بزرگ آریایی ایران را بریزد که امروز همه ما به این همبستگی افتخار می کنیم.


برچسب‌ها: دیاکو, نخستین پادشاه ایران, داستان کوتاه آموزنده, هگمتانه
[ شنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۱ ] [ 0:41 ] [ ابراهیم ضیایی لایین ]
مرد کور


روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روزنامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید


برچسب‌ها: داستان کوتاه آموزنده, مرد کور, سکه و اسکناس, خبرنگار
[ یکشنبه ۲ مهر ۱۳۹۱ ] [ 0:19 ] [ ابراهیم ضیایی لایین ]

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!


برچسب‌ها: داستانک آموزنده, یکی از بستگان خدا, شب کریسمس
[ یکشنبه ۲ مهر ۱۳۹۱ ] [ 0:14 ] [ ابراهیم ضیایی لایین ]

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .

پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟


از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و...

حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است:با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.


برچسب‌ها: داستانک کوتاه و آموزنده, درویشی در جهنم, جاسوس, شيطان
[ یکشنبه ۲ مهر ۱۳۹۱ ] [ 0:11 ] [ ابراهیم ضیایی لایین ]
پول

یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس بیست دلاري را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت. سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن میخواهم کاري بکنم. و سپس در برابر نگاههاي متعجب، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟و باز دستهاي حاضرین بالا رفت.این بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آنرا روي زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت.

سخنران گفت:

دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم، از ارزش اسکناس چیزي کم نشد و همه شما خواهان آن هستید. و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همینطور است، ما در بسیاري موارد با تصمیماتی که میگیریم یا با مشکلاتی که روبه رو میشویم، خم میشویم، مچاله میشویم، خاك آلود میشویم و احساس میکنیم که دیگر پشیزي ارزش نداریم، ولی اینگونه نیست و صرفنظر از اینکه چه بلایی سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نمیدهیم و هنوز هم براي افرادي که دوستمان دارند، آدم پر ارزشی هستیم.


برچسب‌ها: داستان های کوتاه آموزنده, پول
[ جمعه ۱۷ شهریور ۱۳۹۱ ] [ 21:18 ] [ ابراهیم ضیایی لایین ]
شمع فرشته

مردي که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیار دوست میداشت. دخترك به بیماري سختی مبتلا شد، پدر به هر دري زد تا کودك سلامتی اش را دوباره به دست بیاورد، هرچه پول داشت براي درمان او خرج کرد ولی بیماري جان دخترك را گرفت و او مرد. پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمیکرد و سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادي برگردانند ولی موفق نشدند. شبی پدر رویاي عجیبی دید. دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جادهاي طلائی بهسوي کاخی مجلل در حرکت هستند. هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود. مرد وقتی جلوتر رفت، دید فرشتهاي که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است. پدر فرشته غمگین را در آغوش گرفت و او را نوازش داد، از او پرسید: دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟ دخترك به پدرش گفت: بابا جان، هروقت شمع من روشن میشود، اشکهاي تو آنرا خاموش میکند و هروقت دلتنگ میشوي، من هم غمگین میشوم. پدر در حالی که اشکش در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید. اشکهایش را پاك کرد، انزوا را رها کرد و به زندگی عادي خود بازگشت.


برچسب‌ها: داستان های کوتاه آموزنده, رویا, فرشتگان, جاده طلائی
[ جمعه ۱۷ شهریور ۱۳۹۱ ] [ 21:13 ] [ ابراهیم ضیایی لایین ]
سنگتراش

روزي، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت میکرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد میشد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر ثروتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد. در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدتها فکر میکرد که از همه قدرتمندتر است. تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام میگذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قویتر میشدم! در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روي تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم میکردند. احساس کرد که نور خورشید او را میآزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است. او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند. پس از مدتی ابري بزرگ و سیاه آمد و جلوي تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروي ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابري بزرگ شد. کمی نگذشته بود که بادي آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قویترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد. همانطور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدائی را شنید و احساس کرد که دارد خرد میشود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!


برچسب‌ها: سنگتراش, خانه مجلل, چکش و قلم
[ سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۱ ] [ 20:46 ] [ ابراهیم ضیایی لایین ]
کفش هاي طلائی

تا کریسمس چند روز بیشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم براي خرید هدیه کریسمس روز به روز بیشتر میشد. من هم به فروشگاه رفته بودم و براي پرداخت پول هدایایی که خریده بودم، در صف صندوق ایستاده بودم. جلوي من دو بچه، پسري 5 ساله و دختري کوچکتر ایستاده بودند. پسرك لباس مندرسی بر تن داشت، کفشهایش پاره شده بود و چند اسکناس را در دستهایش میفشرد. لباسهاي دخترك هم دست کمی از مال برادرش نداشت ولی یک جفت کفش نو در دست داشت. وقتی به صندوق رسیدیم، دخترك آهسته کفشها را روي پیشخوان گذاشت، چنان رفتار میکرد که انگار گنجینه اي پر ارزش را در دست دارد.
صندوقدار قیمت کفشها را گفت: 6 دلار. پسرك پولهایش را روي پیشخوان ریخت و آنها را شمرد: 3 دلار و 15 سنت. بعد رو کرد به خواهرش و گفت: فکر میکنم باید کفشها رو بگذاري سرجایش ... دخترك با شنیدن این حرف به شدت بغض کرد و با گریه گفت: نه! نه! پس مامان تو بهشت با چی راه بره؟ پسرك جواب داد:
گریه نکن، شاید فردا بتوانیم پول کفشها را در بیاوریم. من که شاهد ماجرا بودم، به سرعت 3 دلار از کیفم بیرون آوردم و به صندوقدار دادم. دخترك دو بازوي کوچکش را دور من حلقه کرد و با شادي گفت:
متشکرم خانم ... متشکرم خانم. به طرفش خم شدم و پرسیدم: منظورت چی بود که گفتی: پس مامان تو بهشت با چی راه بره؟ پسرك جواب داد: مامان خیلی مریض است و بابا گفته که ممکنه قبل از عید کریسمس به بهشت بره! دخترك ادامه داد: معلم دینی ما گفته که رنگ خیابانهاي بهشت طلائی است،به نظرشما اگر مامان با این کفش هاي طلائی تو خیابانهاي بهشت قدم بزنه، خوشگل نمیشه؟ چشمانم پر از اشک شد و در حالی که به چشمان دخترك نگاه میکردم، گفتم: چرا عزیزم، حق با تو است مطمئنم که مامان شما با این کفشها تو بهشت خیلی قشنگ میشه!


برچسب‌ها: کفش هاي طلائی, عید کریسمس, دلار, خیابانهاي بهشت
[ سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۱ ] [ 20:18 ] [ ابراهیم ضیایی لایین ]
به تازگی کارخانه اتومبیل سازی مشهور دنیا،VOLVOاز جدیدترین محصول خود رونمایی کرده است. این اتوبوس در واقع خانه ای لوکس با تمامی امکانات یک خانه مجهز است. این اتوبوس لوکس و رویایی دارای دو اتاق برای خواب در طبقه دوم اتوبوس و یک سالن نشیمن در طبقه اول آن می باشد. همچنین یک توالت کوچک برای میهمان در طبقه اول و یک حمام و توالت اختصاصی در طبقه دوم وجود دارد. آشپزخانه ای مجهز ولی کوچک در پهلوی راست اتوبوس گنجانده شده و در پهلوی چپ آن نیز تجهیزات گرمایشی و سرمایشی خانه در نظر گرفته شده است. همچنین این اتوبوس مجهز به اینترنت Wireless و ماهواره اختصاصی می باشد که حتی در دورترین نقاط نیز دسترسی به شبکه میسر است.

استفان جاکوبی، رئیس کارخانه اتومبیل سازی VOLVO، معتقد است که در آینده نزدیک افراد استفاده از این وسیله را در اولویت اول سفرهای زمینی خود قرار میدهند. چراکه امکاناتی را که این اتوبوس یا بهتر بگویم این خانه لوکس در اختیار صاحبان و مسافرانش می گذارد، انتظارات هر قشری از مردم را برآورده می کند.

این اتوبوس فعلا در حد یک ایده و طرح بوده و تا الان ۲ نمونه از آن ساخته شده است که گفته می شود یکی از این دو متعلق به پادشاه عربستان می باشد. قیمت پیشنهادی آن چیزی در حدود ۱ میلیون دلار برآورد شده است.












برای دیدن عکسهای بیشتر و جالب از این اتوبوس لوکس و مجلل به ادامه مطلب بروید.


برچسب‌ها: اتومبیل سازی, VOLVO, خانه ای لوکس, اینترنت Wireless و ماهواره
ادامه مطلب
[ سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۱ ] [ 0:44 ] [ ابراهیم ضیایی لایین ]

تصاویر زیبا و لذت بخشی از طبیعت و مناظر سراسر ایران .

این ایران زیبا و چهار فصل است.

برای دیدن تصاویر  جذاب و دیدنی به ادامه مطلب بروید.



برچسب‌ها: تصاویر زیبا, طبیعت, چهار فصل
ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۱ ] [ 21:0 ] [ ابراهیم ضیایی لایین ]

در روزگاری که بهانه های بسیار برای گریستن داریم ،

شرم خندیدن، به  مضحکه هم میهنان مان را بر خود نپسندیم.

کار سختی نیست نشنیدن، نخواندن و نگفتن لطیفه های توهین آمیز...

با اراده جمعی این عادت زشت را به ضد ارزش تبدیل کنیم.

یه روز یه ترکه ...
اسمش ستارخان بود ،شاید هم باقرخان ...

خیلی شجاع بود، خیلی نترس.. ؛ یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد، جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد، فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو، برای اینکه ما یه روزی تو این مملکت آزاد زندگی کنیم.

  یه روز یه رشتیه ... 


اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی؛

برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلقه تلاش کرد، برای اینکه کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه؛ اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد.


یه روز یه لره ...



اسمش کریم خان زند بود، موسس سلسله زندیه؛

ساده زیست، نیک سیرت و عدالت پرور بود و تا ممکن می شد از شدت عمل احتراز می کرد.

 

یه روز یه قزوینه ...



به نام علامه دهخدا ؛

از لحاظ اخلاقی بسیار منحصر بفرد بوده و دیوان پارسی بسیار خوبی برای ما بر جا نهاد.

 

یه روز ما همه با هم بودیم...، ترک و رشتی و لر و اصفهانی و..


تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند و قفل دوستی ما رو شکستند... ؛

حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم ، به همدیگه می خندیم!!! و اینجوری شادیم !!!!

این از فرهنگ ایرونی به دور است. آخه این نسل جدید نسل قابل اطمینان و متفاوتی هستند.

پس با همدیگه بخندیم نه به همدیگه!

روزگارت شیرین ... شاد و پیروز و سربلند باشید


برچسب‌ها: پس با همدیگه بخندیم نه به همدیگه, اقوام ایرانی, جوک و لطیفه
[ پنجشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۱ ] [ 12:43 ] [ ابراهیم ضیایی لایین ]

پاسخ دکتر حسابی


یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم . می خواهم در روستایمان معلم شوم .

دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوي قبول ، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند       !!!.



برچسب‌ها: داستانهای کوتاه آموزنده, پاسخ دکتر حسابی, موشک
[ دوشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۱ ] [ 21:7 ] [ ابراهیم ضیایی لایین ]

ایمان


مرد جوانی که مربی شنا و دارنده ي چندین مدال المپیک بود، به خدا اعتقادي نداشت. او چیزهایی را که درباره خداوند میشنید مسخره میکرد.شبی مرد جوان به استخر سر پوشیده آموزشگاهی رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین براي شنا کافی بود.مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت ودستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود. ناگهان، سایه بدنش را همچون صلیبی روي دیوار مشاهده کرد. احساس عجیبی تمام وجودش را فراگرفت. از پله ها پائین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.آب استخر براي تعمیر خالی شده بود !!!



برچسب‌ها: داستان های کوتاه آموزنده, ایمان, استخر, شنا
[ دوشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۱ ] [ 21:5 ] [ ابراهیم ضیایی لایین ]

خانه و نجار


یک نجار مسن به کارفرمایش گفت که میخواهد بازنشسته شود تا خانه اي براي خود بسازد و در کنار همسر و نوه هایش دوران پیري را به خوشی سپري کند. کارفرما از اینکه کارگر خوبش را از دست میداد، ناراحت بود ولی نجار خسته بود و به استراحت نیاز داشت. کارفرما از نجار خواست تا قبل از رفتن خانه اي برایش بسازد و بعد باز نشسته شود. نجار قبول کرد ولی دیگر دل به کار نمی بست، چون میدانست که کارش آینده اي نخواهد داشت، از چوبهاي نامرغوب براي ساخت خانه استفاده کرد و کارش را از سرسیري انجام داد. وقتی کارفرما براي دیدن خانه آمد، کلید خانه را به نجار داد و گفت: این خانه هدیه من به شما است، بابت زحماتی که در طول این سالها برایم کشیده اید. نجار وا رفت؛ او در تمام این مدت در حال ساختن خانه اي براي خودش بوده و حالا مجبور بود در خانه اي زندگی کند که اصلاً خوب ساخته نشده بود.



برچسب‌ها: داستان های کوتاه آموزنده, خانه و نجار
[ دوشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۱ ] [ 21:1 ] [ ابراهیم ضیایی لایین ]
منبع: وبلاگ شخصی پائولو کوئلیو
 ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند. سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته،    و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد. وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل آفریقا  (با توجه ...به قیافه‌اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست!
 بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند. اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی‌اش را ندارد. در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد.
 دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمی‌دارند، و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند.
 آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن اروپایی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد. و اینجاست که پشت سر مرد سیاه‌پوست، کاپشن خودش را آویزان روی  صندلی پشتی می‌بیند، و ظرف غذایش را که دست‌نخورده روی میز مانده است.
 
توضیح پائولو کوئلیو:
 من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم می‌کنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار می‌کنند و آنها را افرادی پایین‌مرتبه می‌دانند. داستان را به همۀ این آدم‌ها تقدیم می‌کنم که با وجود نیت‌های خوبشان، دیگران را از بالا نگاه می‌کنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند.
 چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیش‌داوری‌ها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل احمق‌ها رفتار کنیم؛ مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر می‌کرد در بالاترین نقطۀ تمدن است،    در حالی که آفریقاییِ دانش‌آموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد،و هم‌زمان می‌اندیشید: «این اروپایی‌ها عجب خُل‌هایی هستند!»

برچسب‌ها: دانشگاهی در اروپا, حریم خصوصی, مرد سیاه‌پوست, داستانک
[ شنبه ۴ شهریور ۱۳۹۱ ] [ 22:26 ] [ ابراهیم ضیایی لایین ]
درباره وبلاگ
امکانات وب